خرید بک لینک
پرسید چطور اینجور شدی

گفتم چه جور

گفت اینکه دیگه ذوق و شوق عکاسیت از دست دادی

گفتم : او

گفت : مگه چیکار کرد

گفتم : رفت

نگاهی انداخت پر از تحقیر حقارت

ادامه دادم : وقتی که رفت تا یه مدت به هر چیزی که نگاه میکردم یاد اون میوفتادم ، بغضم میگرفت ، سرم شروع میکرد به داغ کردن و همزمان انگار از داخل کسی با چکش پوسته مغزمو مورد عنایت قرار میداد یه مدت اینجور عکس میگرفتم زیرش از او مینوشتم ،بعد از روز ها دیدم دارم دیوونه میشم ، او رفته بود و من یک دنیا حرف و تصویر داشتم ازش ، تا جنون رفته بودم که دیگه تصمیم گرفتم خودمو به ندیدن بزنم یعنی ببینم ولی انگار نمیبینم ، دیگه هیچی ندیدم ، نه بارون ، نه جاده چالوس ، نه ساحل عسلویه ، نه خلیج نیلگون فارس ، نه شکوفه بادوم تلخ ،نه نیمکت خالی زیر درخت چنار ،نه دمنوش خنک ، نه چای بهارنارنج ، نه رضا یزدانی ، نه کلکچال ، نه قطار ، نه سفر ، نه کاشان ، نه کافه ، نه آسمون ، نه آدم ... دیگه هیچی نمیبنم ... حالا من موندم یه فضای خالی که بعضی موقع ها خاطراتش اون گوشه موشه ها قلقکم میده ولی من حتی دیگه خندیدن هم یادم رفته ...

برچسب: نویسنده: ساحل صالحی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 3:03

صفحه بندی